بغض دارم، درد دارم ... رنجیده ام از او که همیشه فکر میکردم پناهی هست، و روزی به خودم آمدم و دیدم اعتماد راسخم به حلقه ی کوچک آدمهای دور و بر، سست شده با چند جمله ساده. من و اینهمه بغض و دلگیری از عزیزی که بسیار دوستش میداشتم، بعید است. او از من آدم جدیدی ساخت. با خودم فکر میکنم وقتی که او با ابن همه سابقه علاقه، میتواند این همه با بی مهری مرا قضاوت کند و آزارم دهد، دیگر از آنان که تازه سروکله شان در زندگی ام پیدا شده، یا آنان که خواهند آمد چه انتطاری دارم یا میخواهم داشته باشم... ای کاش فراموش کنم ...
Tuesday, June 25, 2013
Monday, May 13, 2013
من، بغض و رویاهایم
خسته ام. اسکرول میکنم، موز میخورم، میخوابم، اما این حجم از بغض، دلتنگی و دلگیری را نمیتوان پشت کارهای نرمال و روتین هر روزه پنهان کرد. دلم برای آن روزهای سالم و سرشار تنگ است. این روزها پُرم از دغدغه، نگرانی، دلگیری.
چند روز پیش فکر میکردم به سفرهایی که میتوانیم با هم برویم و دلم غنج رفت. پشت تلفن وقتی حرف عادی و شوخی میشود و اشاره به این بی سامانی و بی خانه گی، میشود، بغضم میترکد برای همه رویاها که در من هست و هیچ کس نمیداند ...
Friday, April 5, 2013
درد دارم
حس میکنم له شدم، تحقیر شدم. کلمات رهایم نمیکنند و نمیتوانم برای هیچ کس بخوانمشان. درد دارم و تسکینی نیست. بیزره بودم و تیرها کاریتر از آنی بود که فکر میکردم. چقدر زمان لازم است تا از زیر بار این آوار، زنی سر بلند کند برای دوباره و دوباره جنگیدن؟
Friday, February 8, 2013
تو بغلت خوابیدن یه جور خاصیه، شبهای اول دیدارمون نمیتوانم بخوابم، هر نیم ساعت یکبار بیدار میشم و تعجب میکنم از بستری که خالی نیست، از دستهام که پتو رو مچاله نکرده جای بدنت... با تعجب به صورت و بدنت خیره میشم و دست میکشم به تنت تا باورم بشه خواب نیستم، یه کم مزه مزه میکنم این حال خوش رو و دوباره میخوابم، عین مزه مزه کردن شراب تا رسیدن به مستی ... شب دوم میتوانم آروم تو بغلت بخوابم، آروم تا خود صبح، تا وقتی که آفتاب سر بزنه و دوباره تمنای بوسیدنت و بوییدنت وسوسه ام کنه و شب سوم رو تا حالا تجربه نکردیم ... دلم برای خوابیدن تو بغلت تنگه ...
Saturday, January 12, 2013
2
ارزشتان را در رابطه با آدمها، وقتی بسنجید که کدورتی پیش آمد و آدم مقابل
تلاش کرد، به هر نوعی از دلتان زنگار ناراحتی بزداید ... ارزش آدمها برای
خودتان را با تلاشی که برای دلجویی شان میکنید بسنجید...
Wednesday, November 21, 2012
Friday, November 16, 2012
اعتصاب غذا
به چشم هایش نگاه میکنم و تصویر نیمای نسرین ستوده، جایگزین میشود ... او پشت تلفن از عکس العمل کودک خواهرش میگوید وقت جدایی، و پشت بندش اضافه میکند:" اگه بچه خود آدم باشه، آدم چه حسی میشه وقت جدایی و دوری؟" ... کلمات در سرم میچرخند: مادر، مقاومت، آزادی، پایداری، اعتصاب غذا و ... راستی اعتصاب غذا را باید چگونه برای یک کودک توضیح داد؟
Saturday, August 11, 2012
خوشبختی فعل ساده ای است
چشمهایم را باز میکنم، روی دستان کسی خوابیده ام، نگاه میکنم، او در کنارم است، فکر میکنم خواب ام و رویا میبینم. اما اینبار رویا نیست، نگاهش میکنم و تمام بیست و چهار ساعت گذشته را مرور میکنم .میبوسمش، نوازشش میکنم به جبران همه ی شبهایی که عروسکی -که هدیه داد- را، به جای او بوسیدم. خوشبختی ساده است.
Monday, June 18, 2012
چه بود؟
نمیدانم چه بود؟ عشق بود یا دوست داشتن یا هر چیز دیگر که یک سال از زندگی ام را با خاطرات تیره کرد و در اوج تنهایی، وقتی همه کس را از خودم میراندم، خیلی عجیب وارد رابطه با دوستی شدم، یک دوست ... ابتدا عاشق نشدم، مثل قبل دیوانگی نکردم و مدتها از گوشه همه چیز را نظاره نکردم تا مرا ببیند و عاشقم شود... اینبار ابتدا وارد یک رابطه نزدیک شدم و کم کم بیشتر شناختمش، روی مهربان اش بیش از همه جذب ام کرد، من که نیازمند شنیدن یک جانم و عزیزم بودم، عشقم و... خطاب شدم. من که برای یک بوسه باید هزار و یک دلیل می آوردم، بی هوا بوسیدم و بی هوا بوسیده شدم... اینبار از خودم میگویم و خواسته های تنم، اینبار بعد از قرارهایمان، تنم آرام است، نه منقبض و تشنه لمس و محبت... از دور با دوستهای مشترک نظاره اش میکنم، میبینم کاری کرده که دوست داشته، خشمگین میشوم برای ساعتی، و بعد به خودم می آیم و میبینم هنوز خواندن اسم اش مرا از خود بی خود میکند، نه از سر عشق، بلکه از سرخشم از خودم، از یادآوری دیگرخواهی بیمارگونه ام در رابطه قبلی و فراموش کردن خودم، تنم، روحم و آرزوهایم ... میترسم از روزی که چشم باز کنم و ببینم اینبار هم خودم را در میان رشته های محبت به دیگری گم کرده ام ... میترسم ...
Sunday, February 19, 2012
سرما
زمستان کم کم بساطش را جمع میکند، و من هنوز نمیدانم چرا زندگیام در یک فصل ایستاده و جلو نمیرود...
در را میبندم و بدرقهشان میکنم و در دلم میگویم: «چه خوب بود، الان عجله میداشتم برای رفتنشان، برای صورت گرم از شوق. ظرفها را در آب و کف خیس میدهم و انگار حرصم از تنهایی را زیر سابیدن استکانها پنهان میکنم. دوش میگیرم، سشوار را روشن میکنم و میگذارم اندکی، فقط اندکی این تن نوازش شود، حتی با باد، باد سشوار... به صورتم نگاه میکنم، موهای چتری، ابروهای منظم و خط چشمی که تنهایی سیاهی حلقه داخلی چشم از آن مانده.خسته پناه میبرم به تخت و انگار تخت هم امروز سر ناسازگاری دارد، اتاق گرم گرم است و بوی گل مریم سرمستت میکند و تخت سرد سرد است. چشمهایم را میبندم تا خواب شاید معجزهای کند، معجزه رهایی از تنهایی، معجزه یک هم آغوشی...
نوزدهم فوریه
Subscribe to:
Posts (Atom)