Wednesday, August 14, 2013

من و دردهایم

قبلتر‌ها، مادرم کتابی خریده بود، از این کتاب‌ها، که نویسنده، مورد تجاوز قرار گرفته بود وزندگی‌اش نابود شده بود و جایی شروع به ساختن زندگی‌اش کرد، نام کتاب خاطرم نیست فقط می‌دانم انتهای کتاب لیست بلند بالایی بود از انواع بیماری‌ها و علت روانی احتمالی آن‌ها.
خوب در خاطرم مانده علت احتمالی بیماری‌های پستان، مادری کردن بیش از حد، برای همه بوده. حالا من هستم و یک دایره کوچک ۴*۱۳ میلی متری در پستانم، که فردا معلوم می‌شود، کوچک‌تر شده با دارو یا نه... برای رسیدن به علت بیماری، نیازی به کنکاش زیاد ندارم به خاطر می‌آورم: همه دلهره‌های مادرانه‌ام برای کسی که تلفنی جواب نمی‌داد و من به فکر همه اتفاقات بد می‌افتادم که ممکن بود برای آن شخص اتفاق افتاده باشد، همه دست و دلم لرزیدن‌ها برای هر کسی که دلش لرزید و قرار نگرفت و همه روز‌ها و ماه‌های نکبت بعد از کودتا، که من خودم را جای مادری گذاشتم و گریستم برای شهیدی...
مادری شغل دوم شده است و می‌ترسم برای یارم هم مادر شوم... می‌خواهم مادری را ترک گویم، نمی‌خواهم دوباره پستانم را به تیغ جراحی بسپارم...

Tuesday, June 25, 2013

پاک کن جادویی

بغض دارم، درد دارم ... رنجیده ام از او که همیشه فکر میکردم پناهی هست، و روزی به خودم آمدم و دیدم اعتماد راسخم به حلقه ی کوچک آدمهای دور و بر، سست شده با چند جمله ساده.  من و اینهمه بغض و دلگیری از عزیزی که بسیار دوستش میداشتم، بعید است. او از من آدم جدیدی ساخت. با خودم فکر میکنم وقتی که  او با ابن همه سابقه علاقه، میتواند این همه با بی مهری مرا قضاوت کند و آزارم دهد، دیگر از آنان که تازه سروکله شان در زندگی ام پیدا شده، یا آنان که خواهند آمد چه انتطاری دارم یا میخواهم داشته باشم... ای کاش فراموش کنم ... 

Monday, May 13, 2013

من، بغض و رویاهایم

خسته ام. اسکرول میکنم، موز میخورم، میخوابم، اما این حجم از بغض، دلتنگی و دلگیری را نمیتوان پشت کارهای نرمال و روتین هر روزه پنهان کرد. دلم برای آن روزهای سالم و سرشار تنگ است. این روزها پُرم از دغدغه، نگرانی، دلگیری.
چند روز پیش فکر میکردم به سفرهایی که میتوانیم با هم برویم و دلم غنج رفت. پشت تلفن وقتی حرف عادی و شوخی میشود و اشاره به این بی سامانی و بی خانه گی، میشود، بغضم میترکد برای همه رویاها که در من هست و هیچ کس نمیداند ... 

Friday, April 5, 2013

درد دارم

حس می‌کنم له شدم، تحقیر شدم. کلمات‌‌ رهایم نمی‌کنند و نمی‌توانم برای هیچ کس بخوانمشان. درد دارم و تسکینی نیست. بی‌زره بودم و تیر‌ها کاری‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. چقدر زمان لازم است تا از زیر بار این آوار، زنی سر بلند کند برای دوباره و دوباره جنگیدن؟

Friday, February 8, 2013

تو بغلت خوابیدن یه جور خاصیه، شبهای اول دیدارمون نمیتوانم بخوابم، هر نیم ساعت یکبار بیدار میشم و تعجب میکنم از بستری که خالی نیست، از دستهام که پتو رو مچاله نکرده جای بدنت... با تعجب به صورت و بدنت خیره میشم و دست میکشم به تنت تا باورم بشه خواب نیستم، یه کم مزه مزه میکنم این حال خوش رو و دوباره میخوابم، عین مزه مزه کردن شراب تا رسیدن به مستی ... شب دوم میتوانم آروم تو بغلت بخوابم، آروم تا خود صبح، تا وقتی که آفتاب سر بزنه و دوباره تمنای بوسیدنت و بوییدنت وسوسه ام کنه و شب سوم رو تا حالا تجربه نکردیم ... دلم برای خوابیدن تو بغلت تنگه ...

Saturday, January 12, 2013

2

ارزشتان را در رابطه با آدمها، وقتی بسنجید که کدورتی پیش آمد و آدم مقابل تلاش کرد، به هر نوعی از دلتان زنگار ناراحتی بزداید ... ارزش آدمها برای خودتان را با تلاشی که برای دلجویی شان میکنید بسنجید...

Wednesday, November 21, 2012

1

نمی دانم این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت و این ندانستن عذابم می دهد ...

Friday, November 16, 2012

اعتصاب غذا

به چشم هایش نگاه میکنم و تصویر نیمای نسرین ستوده، جایگزین میشود ... او پشت تلفن از عکس العمل کودک خواهرش میگوید وقت جدایی، و پشت بندش اضافه میکند:" اگه بچه خود آدم باشه، آدم چه حسی میشه وقت جدایی و دوری؟" ... کلمات  در سرم میچرخند: مادر، مقاومت، آزادی، پایداری، اعتصاب غذا و ... راستی اعتصاب غذا را باید چگونه برای یک کودک توضیح داد؟

Saturday, August 11, 2012

خوشبختی فعل ساده ای است

چشمهایم را باز میکنم، روی دستان کسی خوابیده ام، نگاه میکنم، او در کنارم است، فکر میکنم خواب ام و رویا میبینم. اما اینبار رویا نیست، نگاهش میکنم و تمام بیست و چهار ساعت گذشته را مرور میکنم .میبوسمش، نوازشش میکنم به جبران همه ی شبهایی که عروسکی -که هدیه داد-  را، به جای او بوسیدم. خوشبختی ساده  است.

Monday, June 18, 2012

چه بود؟

نمیدانم چه بود؟ عشق بود یا دوست داشتن یا هر چیز دیگر که یک سال از زندگی ام را با خاطرات تیره کرد و در اوج تنهایی، وقتی همه کس را از خودم میراندم، خیلی عجیب وارد رابطه با دوستی شدم، یک دوست ... ابتدا عاشق نشدم، مثل قبل دیوانگی نکردم و مدتها از گوشه همه چیز را نظاره نکردم تا مرا ببیند و عاشقم شود... اینبار ابتدا وارد یک رابطه نزدیک شدم و کم کم بیشتر شناختمش، روی مهربان اش بیش از همه جذب ام کرد، من که نیازمند شنیدن یک جانم و عزیزم بودم، عشقم و... خطاب شدم. من که برای یک بوسه باید هزار و یک دلیل می آوردم، بی هوا بوسیدم و بی هوا بوسیده شدم... اینبار از خودم میگویم و خواسته های تنم، اینبار بعد از قرارهایمان، تنم آرام است، نه منقبض و تشنه لمس و محبت... از دور با دوستهای مشترک نظاره اش میکنم، میبینم کاری کرده که دوست داشته، خشمگین میشوم برای ساعتی، و بعد به خودم می آیم و میبینم هنوز خواندن اسم اش مرا از خود بی خود میکند، نه از سر عشق، بلکه از سرخشم از خودم، از یادآوری دیگرخواهی بیمارگونه ام در رابطه قبلی و فراموش کردن خودم، تنم، روحم و آرزوهایم ... میترسم از روزی که چشم باز کنم و ببینم اینبار هم خودم را در میان رشته های محبت به دیگری گم کرده ام ... میترسم ...