زمستان کم کم بساطش را جمع میکند، و من هنوز نمیدانم چرا زندگیام در یک فصل ایستاده و جلو نمیرود...
در را میبندم و بدرقهشان میکنم و در دلم میگویم: «چه خوب بود، الان عجله میداشتم برای رفتنشان، برای صورت گرم از شوق. ظرفها را در آب و کف خیس میدهم و انگار حرصم از تنهایی را زیر سابیدن استکانها پنهان میکنم. دوش میگیرم، سشوار را روشن میکنم و میگذارم اندکی، فقط اندکی این تن نوازش شود، حتی با باد، باد سشوار... به صورتم نگاه میکنم، موهای چتری، ابروهای منظم و خط چشمی که تنهایی سیاهی حلقه داخلی چشم از آن مانده.خسته پناه میبرم به تخت و انگار تخت هم امروز سر ناسازگاری دارد، اتاق گرم گرم است و بوی گل مریم سرمستت میکند و تخت سرد سرد است. چشمهایم را میبندم تا خواب شاید معجزهای کند، معجزه رهایی از تنهایی، معجزه یک هم آغوشی...
نوزدهم فوریه