درد ماهیانه به سراغم نیامده و پریود ماه قبل هم با همیشه فرق داشت... یک روز صبر میکنم، دو، سه و شمارهها بالا میرود، نگران میشوم... باید به دکتر زنان مراجعه کنم آن هم در شهری دیگر. قبل از وارد شدن به اتاق دکتر بارها و بارها با خودم میگویم صاف میایستم و میگویم من رابطه جنسی داشتهام و توضیحی در مورد رابطهام نمیدهم، اما همین که وارد اتاق میشوم همه آن حرفها یادم میرود و میگویم نامزد دارم و از آخرین رابطه جنسیمان دو ماه گذشته و بین این دو ماه پریود شدهام و این ماه نه. دکتر میگوید: «تست بارداری مینویسم.» هول میکنم. دکتر متوجه میشود، میگوید: «چرا اینهمه بهم ریختی؟ فوقش زودتر ازدواج میکنید» دنیا بر سرم آوار میشود. ازدواج... تنهایی هجوم میآورد. بغض کرده چهار طبقه پله را میروم پایین و نمیفهمم کی پلهها تمام شد و به آزمایشگاه رسیدم. پرستار خون میگیرد و میگوید نیم ساعت بعد جواب آماده میشود. در این نیم ساعت پیام میرسد: «جواب آزمایش هر چه باشد کنارت هستم.» دلم گرم میشود. به همه روزهایمان فکر میکنم و به یک سقط غیرقانونی و تنم که باید چه بکشد. نیم ساعت تمام میشود، متصدی جوابها در آزمایشگاه میگوید: «جواب منفی است.» نفس راحتی میکشم. میفهمد مادر مشتاق جواب مثبتی نیستم و زنی هستم با رابطهای خارج از ازدواج. نگاهش بر میگردد و بیملاحظه گستاخانه میشود. جواب را برای دکتر میبرم و نسخه را میگیرم و از مطب خارج میشوم... در راه به تمام تنهاییمان فکر میکنم. به اینکه در تمام این تجربههای تلخ مردان نیستند. در تحمل زهرِ آن نگاهها که تو را زن هرزهای میبنند که زیر هر مردی خوابیدن کارت است، تنهایی. در دروغ گفتن تنهایی، در دلهرههایت برای باردار شدن تنهایی... کسی در روز جهانی زن نوشته بود: «اگر سرویس سلامت و بهداشت به دلیل مجرد یا متاهل بودن، گرایش جنسی یا مسائلی از این دست به شما خدمات نمیدهد، شما تحت خشونت هستید...» و من به یک جمله فکر میکنم که اکثر متخصصان زنان و زایمان در ابتدا میپرسند: «مجردی یا متاهل؟» و نمیپرسند: «رابطه جنسی داشتهای یا نه»... گاهی دنیا جای امنی برای زنان نیست. ایران در بیشتر مواقع جای امنی برای زنان نیست و شهرستان کوچک ابدا جای امنی برای زنان نیست... ما تحت خشونیم...
Wednesday, December 11, 2013
Sunday, September 8, 2013
ناامنی
نشستهام و با بغض آهنگی را گوش میدهم که در آغوش تو گوش دادم. آهنگ را انتخاب کردم، با عجله، رفتم سراغ گردنبند و گوشوارههای قرمزم، آویزانشان کردم به خودم، جلو آینه به موهایم دست کشیدم و در دل گفتم: «امشب برایت سنگ تمام میگذارم». روبروی بالکن رو به دریا نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. تو به عادت همیشه پراشتها و من به عادت همیشه که غذایی را درست میکنم، کم اشتها. اما آن شب کم اشتهایی من دلیل دیگری داشت، بغض داشتم، اشک در چشمانم جمع شد و من به خودم نهیب میزدم که قرار نبود اینگونه یک شب عاشقانه را خراب کنم، و با هر نهیب اشکهایم بیشتر سرازیر میشد، مرا در آغوش گرفتی و حرفهای خوب زدی، امید دادی که شبهایی خواهد آمد که همواره کنارم خواهی، که دیگر سایه دروغی به دیگران مرا نمیآزارد، که من از این ناامنی نجات خواهم یافت... من دست از گریه کردن برداشتم، با غذا بازی کردم و با عشقبازی با تو مست کردم که یادم برود بغضم را، دردم را... تا صبح در آغوشت خوابیدم، بیاینکه تکانی بخورم.
اما امشب هیچ خبری نیست از این همه، من هستم و آهنگهایی که بیش از قبل هم آزارم میدهد و هم لذت... احساس ناامنی میکنم...
اما امشب هیچ خبری نیست از این همه، من هستم و آهنگهایی که بیش از قبل هم آزارم میدهد و هم لذت... احساس ناامنی میکنم...
Wednesday, August 14, 2013
من و دردهایم
قبلترها، مادرم کتابی خریده بود، از این کتابها، که نویسنده، مورد تجاوز قرار گرفته بود وزندگیاش نابود شده بود و جایی شروع به ساختن زندگیاش کرد، نام کتاب خاطرم نیست فقط میدانم انتهای کتاب لیست بلند بالایی بود از انواع بیماریها و علت روانی احتمالی آنها.
خوب در خاطرم مانده علت احتمالی بیماریهای پستان، مادری کردن بیش از حد، برای همه بوده. حالا من هستم و یک دایره کوچک ۴*۱۳ میلی متری در پستانم، که فردا معلوم میشود، کوچکتر شده با دارو یا نه... برای رسیدن به علت بیماری، نیازی به کنکاش زیاد ندارم به خاطر میآورم: همه دلهرههای مادرانهام برای کسی که تلفنی جواب نمیداد و من به فکر همه اتفاقات بد میافتادم که ممکن بود برای آن شخص اتفاق افتاده باشد، همه دست و دلم لرزیدنها برای هر کسی که دلش لرزید و قرار نگرفت و همه روزها و ماههای نکبت بعد از کودتا، که من خودم را جای مادری گذاشتم و گریستم برای شهیدی...
مادری شغل دوم شده است و میترسم برای یارم هم مادر شوم... میخواهم مادری را ترک گویم، نمیخواهم دوباره پستانم را به تیغ جراحی بسپارم...
خوب در خاطرم مانده علت احتمالی بیماریهای پستان، مادری کردن بیش از حد، برای همه بوده. حالا من هستم و یک دایره کوچک ۴*۱۳ میلی متری در پستانم، که فردا معلوم میشود، کوچکتر شده با دارو یا نه... برای رسیدن به علت بیماری، نیازی به کنکاش زیاد ندارم به خاطر میآورم: همه دلهرههای مادرانهام برای کسی که تلفنی جواب نمیداد و من به فکر همه اتفاقات بد میافتادم که ممکن بود برای آن شخص اتفاق افتاده باشد، همه دست و دلم لرزیدنها برای هر کسی که دلش لرزید و قرار نگرفت و همه روزها و ماههای نکبت بعد از کودتا، که من خودم را جای مادری گذاشتم و گریستم برای شهیدی...
مادری شغل دوم شده است و میترسم برای یارم هم مادر شوم... میخواهم مادری را ترک گویم، نمیخواهم دوباره پستانم را به تیغ جراحی بسپارم...
Tuesday, June 25, 2013
پاک کن جادویی
بغض دارم، درد دارم ... رنجیده ام از او که همیشه فکر میکردم پناهی هست، و روزی به خودم آمدم و دیدم اعتماد راسخم به حلقه ی کوچک آدمهای دور و بر، سست شده با چند جمله ساده. من و اینهمه بغض و دلگیری از عزیزی که بسیار دوستش میداشتم، بعید است. او از من آدم جدیدی ساخت. با خودم فکر میکنم وقتی که او با ابن همه سابقه علاقه، میتواند این همه با بی مهری مرا قضاوت کند و آزارم دهد، دیگر از آنان که تازه سروکله شان در زندگی ام پیدا شده، یا آنان که خواهند آمد چه انتطاری دارم یا میخواهم داشته باشم... ای کاش فراموش کنم ...
Monday, May 13, 2013
من، بغض و رویاهایم
خسته ام. اسکرول میکنم، موز میخورم، میخوابم، اما این حجم از بغض، دلتنگی و دلگیری را نمیتوان پشت کارهای نرمال و روتین هر روزه پنهان کرد. دلم برای آن روزهای سالم و سرشار تنگ است. این روزها پُرم از دغدغه، نگرانی، دلگیری.
چند روز پیش فکر میکردم به سفرهایی که میتوانیم با هم برویم و دلم غنج رفت. پشت تلفن وقتی حرف عادی و شوخی میشود و اشاره به این بی سامانی و بی خانه گی، میشود، بغضم میترکد برای همه رویاها که در من هست و هیچ کس نمیداند ...
Friday, April 5, 2013
درد دارم
حس میکنم له شدم، تحقیر شدم. کلمات رهایم نمیکنند و نمیتوانم برای هیچ کس بخوانمشان. درد دارم و تسکینی نیست. بیزره بودم و تیرها کاریتر از آنی بود که فکر میکردم. چقدر زمان لازم است تا از زیر بار این آوار، زنی سر بلند کند برای دوباره و دوباره جنگیدن؟
Friday, February 8, 2013
تو بغلت خوابیدن یه جور خاصیه، شبهای اول دیدارمون نمیتوانم بخوابم، هر نیم ساعت یکبار بیدار میشم و تعجب میکنم از بستری که خالی نیست، از دستهام که پتو رو مچاله نکرده جای بدنت... با تعجب به صورت و بدنت خیره میشم و دست میکشم به تنت تا باورم بشه خواب نیستم، یه کم مزه مزه میکنم این حال خوش رو و دوباره میخوابم، عین مزه مزه کردن شراب تا رسیدن به مستی ... شب دوم میتوانم آروم تو بغلت بخوابم، آروم تا خود صبح، تا وقتی که آفتاب سر بزنه و دوباره تمنای بوسیدنت و بوییدنت وسوسه ام کنه و شب سوم رو تا حالا تجربه نکردیم ... دلم برای خوابیدن تو بغلت تنگه ...
Saturday, January 12, 2013
2
ارزشتان را در رابطه با آدمها، وقتی بسنجید که کدورتی پیش آمد و آدم مقابل
تلاش کرد، به هر نوعی از دلتان زنگار ناراحتی بزداید ... ارزش آدمها برای
خودتان را با تلاشی که برای دلجویی شان میکنید بسنجید...
Subscribe to:
Posts (Atom)