Tuesday, June 25, 2013

پاک کن جادویی

بغض دارم، درد دارم ... رنجیده ام از او که همیشه فکر میکردم پناهی هست، و روزی به خودم آمدم و دیدم اعتماد راسخم به حلقه ی کوچک آدمهای دور و بر، سست شده با چند جمله ساده.  من و اینهمه بغض و دلگیری از عزیزی که بسیار دوستش میداشتم، بعید است. او از من آدم جدیدی ساخت. با خودم فکر میکنم وقتی که  او با ابن همه سابقه علاقه، میتواند این همه با بی مهری مرا قضاوت کند و آزارم دهد، دیگر از آنان که تازه سروکله شان در زندگی ام پیدا شده، یا آنان که خواهند آمد چه انتطاری دارم یا میخواهم داشته باشم... ای کاش فراموش کنم ...