نمیدانم چه بود؟ عشق بود یا دوست داشتن یا هر چیز دیگر که یک سال از زندگی ام را با خاطرات تیره کرد و در اوج تنهایی، وقتی همه کس را از خودم میراندم، خیلی عجیب وارد رابطه با دوستی شدم، یک دوست ... ابتدا عاشق نشدم، مثل قبل دیوانگی نکردم و مدتها از گوشه همه چیز را نظاره نکردم تا مرا ببیند و عاشقم شود... اینبار ابتدا وارد یک رابطه نزدیک شدم و کم کم بیشتر شناختمش، روی مهربان اش بیش از همه جذب ام کرد، من که نیازمند شنیدن یک جانم و عزیزم بودم، عشقم و... خطاب شدم. من که برای یک بوسه باید هزار و یک دلیل می آوردم، بی هوا بوسیدم و بی هوا بوسیده شدم... اینبار از خودم میگویم و خواسته های تنم، اینبار بعد از قرارهایمان، تنم آرام است، نه منقبض و تشنه لمس و محبت... از دور با دوستهای مشترک نظاره اش میکنم، میبینم کاری کرده که دوست داشته، خشمگین میشوم برای ساعتی، و بعد به خودم می آیم و میبینم هنوز خواندن اسم اش مرا از خود بی خود میکند، نه از سر عشق، بلکه از سرخشم از خودم، از یادآوری دیگرخواهی بیمارگونه ام در رابطه قبلی و فراموش کردن خودم، تنم، روحم و آرزوهایم ... میترسم از روزی که چشم باز کنم و ببینم اینبار هم خودم را در میان رشته های محبت به دیگری گم کرده ام ... میترسم ...