روزهای برزخی ای را میگذرانم و انگار هیچ فریادرسی نیست. باید قوی باشم تا او از هم نپاشد اما خودم از درون پوک شده ام. نمیدانم چه شده کع زندگی ام شده کلاف سردرگم ...
رقیق شده ام، میانه شادی، خنده و پیک بالا رفتن همه، به بهانه گرم شدن سر، سرم را روی پاهایش میگذارم و کم کم اشک میریزم، بعضی موسیقی ها اشک آلودم میکند، از بعضی روزها که حرف میزنم اشک در چشمهایم جمع میشود... چه شده مرا؟