تو بغلت خوابیدن یه جور خاصیه، شبهای اول دیدارمون نمیتوانم بخوابم، هر نیم ساعت یکبار بیدار میشم و تعجب میکنم از بستری که خالی نیست، از دستهام که پتو رو مچاله نکرده جای بدنت... با تعجب به صورت و بدنت خیره میشم و دست میکشم به تنت تا باورم بشه خواب نیستم، یه کم مزه مزه میکنم این حال خوش رو و دوباره میخوابم، عین مزه مزه کردن شراب تا رسیدن به مستی ... شب دوم میتوانم آروم تو بغلت بخوابم، آروم تا خود صبح، تا وقتی که آفتاب سر بزنه و دوباره تمنای بوسیدنت و بوییدنت وسوسه ام کنه و شب سوم رو تا حالا تجربه نکردیم ... دلم برای خوابیدن تو بغلت تنگه ...
No comments:
Post a Comment