Thursday, March 13, 2014

اولین روز

دراز کشیدم، موزیک گذاشتم و تا آنجا که میتوانستم گریه کردم، هق هق کردم، اما بی صدا، که کسی بیرون در اتاقم نفهمد من چه میکشم ... لحظه ای حس رفتن زیر آب دریا داشتم، بس که اشکهای شورم وارد بینی ام شد. اشکهایم که خشک شد، رادیو گوش دادم - به یکی از همان برنامه های مزخرف که همه میخندند- مجری میخندید و حرف میزد و من سعی میکردم تمام حواسم را جمع حرفهایش کنم و اجازه ندهم ذهنم جایی برود، اما نتوانستم ... با اشک خوابیدم... صبح به مادرم گفتم شام با من، میخواستم وقتم را با او بگذرانم. در حین خرید کردن و بالا و پایین کردن فلفل های دلمه، وقتی از تصور سرما و تنهایی مچاله شدم و دستهای سردم را در جیبم پنهان کردم، فکر کردم به همه روزهایی که با امیدی از اینجا خرید میکردم. به امید دیدنش، به امید درست کردن غذایی برایش، به امید بهتر شدن اوضاعی ... حس کردم پاهایم سست شده، اما همچنان ایستادم، فلفل دلمه خریدم و همه چیزهایی که مادرم سفارش داد... رسیدم خانه، نهار خوردم مثل اسب، دچار پرخوری عصبی شده ام، هر چه که در این مدت مراعات کردم، حالا برمیگردد... بعد از ناهار دراز کشیدم، بغض کردم، سعی کردم بخوابم تا فکرها بیچاره ام نکنند، بیدار شدم، مادرم دورم میچرخد، حرف میزند و تا شب با من میماند که اشک نریزم ... اشک نمیریزم، قوی شده ام، بغض میکنم و شبی این بغضها خفه ام میکند. امروز فکر میکردم چطور بعد آن همه روزهای سخت بعد از تمام شدن رابطه قبلی، دوباره دل بستم؟ مگر به خودم قول ندادم دیگر دل نبندم؟ چه شد؟ با خودم چه کردم؟ ... هیچ ... دل دادم و باختم ... باختم ... 

No comments:

Post a Comment