بیا فرض کنیم من اصلا نفهمیدم که تو کنایه زدی
بیا فرض کنیم من فراموش میکنم آن روزها و شبها را که سعی کردی رنگها، را بیرنگ کنی
بیا فرض کنیم اصلا شروع نشده رنگ سیاه پاشیدن تو بر هر چه که مربوط به من است
آخر من چطور حسن نیتات را باور کنم از پس حرفهایی که هرکدام با لحن خاص زده شدند...
من بیزارم از کادویت که از بیرون انگار مهربانی است، اما درونش پر است از عقدههایت
من سکوت میکنم و در دل میگویم: «باز هم بیجهت امید بستی به مهرش...» من کِی آدم میشوم و یاد میگیرم گرگ بیابان دست آموز میشود و او نه؟
دوشنبه هفتم نوامبر دوهزارویازده
No comments:
Post a Comment