Monday, November 7, 2011

او که عجیب غریبه است

بیا فرض کنیم من اصلا نفهمیدم که تو کنایه زدی
بیا فرض کنیم من فراموش می‌کنم آن روز‌ها و شب‌ها را که سعی کردی رنگ‌ها، را بی‌رنگ کنی
بیا فرض کنیم اصلا شروع نشده رنگ سیاه پاشیدن تو بر هر چه که مربوط به من است
آخر من چطور حسن نیت‌ات را باور کنم از پس حرفهایی که هرکدام با لحن خاص زده شدند... 
من بیزارم از کادویت که از بیرون انگار مهربانی است، اما درونش پر است از عقده‌هایت
من سکوت می‌کنم و در دل می‌گویم: «باز هم بی‌جهت امید بستی به مهرش...» من کِی آدم می‌شوم و یاد می‌گیرم گرگ بیابان دست آموز می‌شود و او نه؟ 
دوشنبه هفتم نوامبر دوهزارویازده

No comments:

Post a Comment