چشمهایم را باز میکنم، روی دستان کسی خوابیده ام، نگاه میکنم، او در کنارم است، فکر میکنم خواب ام و رویا میبینم. اما اینبار رویا نیست، نگاهش میکنم و تمام بیست و چهار ساعت گذشته را مرور میکنم .میبوسمش، نوازشش میکنم به جبران همه ی شبهایی که عروسکی -که هدیه داد- را، به جای او بوسیدم. خوشبختی ساده است.
Saturday, August 11, 2012
Monday, June 18, 2012
چه بود؟
نمیدانم چه بود؟ عشق بود یا دوست داشتن یا هر چیز دیگر که یک سال از زندگی ام را با خاطرات تیره کرد و در اوج تنهایی، وقتی همه کس را از خودم میراندم، خیلی عجیب وارد رابطه با دوستی شدم، یک دوست ... ابتدا عاشق نشدم، مثل قبل دیوانگی نکردم و مدتها از گوشه همه چیز را نظاره نکردم تا مرا ببیند و عاشقم شود... اینبار ابتدا وارد یک رابطه نزدیک شدم و کم کم بیشتر شناختمش، روی مهربان اش بیش از همه جذب ام کرد، من که نیازمند شنیدن یک جانم و عزیزم بودم، عشقم و... خطاب شدم. من که برای یک بوسه باید هزار و یک دلیل می آوردم، بی هوا بوسیدم و بی هوا بوسیده شدم... اینبار از خودم میگویم و خواسته های تنم، اینبار بعد از قرارهایمان، تنم آرام است، نه منقبض و تشنه لمس و محبت... از دور با دوستهای مشترک نظاره اش میکنم، میبینم کاری کرده که دوست داشته، خشمگین میشوم برای ساعتی، و بعد به خودم می آیم و میبینم هنوز خواندن اسم اش مرا از خود بی خود میکند، نه از سر عشق، بلکه از سرخشم از خودم، از یادآوری دیگرخواهی بیمارگونه ام در رابطه قبلی و فراموش کردن خودم، تنم، روحم و آرزوهایم ... میترسم از روزی که چشم باز کنم و ببینم اینبار هم خودم را در میان رشته های محبت به دیگری گم کرده ام ... میترسم ...
Sunday, February 19, 2012
سرما
زمستان کم کم بساطش را جمع میکند، و من هنوز نمیدانم چرا زندگیام در یک فصل ایستاده و جلو نمیرود...
در را میبندم و بدرقهشان میکنم و در دلم میگویم: «چه خوب بود، الان عجله میداشتم برای رفتنشان، برای صورت گرم از شوق. ظرفها را در آب و کف خیس میدهم و انگار حرصم از تنهایی را زیر سابیدن استکانها پنهان میکنم. دوش میگیرم، سشوار را روشن میکنم و میگذارم اندکی، فقط اندکی این تن نوازش شود، حتی با باد، باد سشوار... به صورتم نگاه میکنم، موهای چتری، ابروهای منظم و خط چشمی که تنهایی سیاهی حلقه داخلی چشم از آن مانده.خسته پناه میبرم به تخت و انگار تخت هم امروز سر ناسازگاری دارد، اتاق گرم گرم است و بوی گل مریم سرمستت میکند و تخت سرد سرد است. چشمهایم را میبندم تا خواب شاید معجزهای کند، معجزه رهایی از تنهایی، معجزه یک هم آغوشی...
نوزدهم فوریه
Friday, December 9, 2011
Monday, November 14, 2011
تو که معنای عشقی به من معنا بده
سهمت از من، روزهایم و خلوتم پوشهای است با نام خودت، که شعر دارد، موسیقی دارد، کتاب دارد...
تو نیستی و من به یک کلیک کوچک روی نامت خوشم...
امروز مرور میکردم خزیدنهایم را توی آغوشت، بوسیدن آیینیات، نگاه مستقیمت توی چشمهایم، نوازشت، بوی تنت، شعر خواندن عاشقانهات در گوشم، مرور کردن خط به خط تنم... دلم هم آغوشی میخواهد، هم آغوشی با تو که عشق را برایم معنا کردی...
پس نوشت: عنوان قسمتی از ترانه داریوش است
چهاردهم نوامبر دوهزار و یازده
Wednesday, November 9, 2011
چند تا دوسم داری؟
پیامهایی که پیام تو نیست
صداهایی که صدای تو نیست
و آغوشی که برای من نیست
امروز فکر کردم همین که هستی و میخندی و چشمهایت برق میزند خدا را شکر... این یعنی چند تا دوست داشتن؟
نهم نوامبر دوهزار و یازده
Monday, November 7, 2011
او که عجیب غریبه است
بیا فرض کنیم من اصلا نفهمیدم که تو کنایه زدی
بیا فرض کنیم من فراموش میکنم آن روزها و شبها را که سعی کردی رنگها، را بیرنگ کنی
بیا فرض کنیم اصلا شروع نشده رنگ سیاه پاشیدن تو بر هر چه که مربوط به من است
آخر من چطور حسن نیتات را باور کنم از پس حرفهایی که هرکدام با لحن خاص زده شدند...
من بیزارم از کادویت که از بیرون انگار مهربانی است، اما درونش پر است از عقدههایت
من سکوت میکنم و در دل میگویم: «باز هم بیجهت امید بستی به مهرش...» من کِی آدم میشوم و یاد میگیرم گرگ بیابان دست آموز میشود و او نه؟
دوشنبه هفتم نوامبر دوهزارویازده
Subscribe to:
Posts (Atom)