نشستهام و با بغض آهنگی را گوش میدهم که در آغوش تو گوش دادم. آهنگ را انتخاب کردم، با عجله، رفتم سراغ گردنبند و گوشوارههای قرمزم، آویزانشان کردم به خودم، جلو آینه به موهایم دست کشیدم و در دل گفتم: «امشب برایت سنگ تمام میگذارم». روبروی بالکن رو به دریا نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. تو به عادت همیشه پراشتها و من به عادت همیشه که غذایی را درست میکنم، کم اشتها. اما آن شب کم اشتهایی من دلیل دیگری داشت، بغض داشتم، اشک در چشمانم جمع شد و من به خودم نهیب میزدم که قرار نبود اینگونه یک شب عاشقانه را خراب کنم، و با هر نهیب اشکهایم بیشتر سرازیر میشد، مرا در آغوش گرفتی و حرفهای خوب زدی، امید دادی که شبهایی خواهد آمد که همواره کنارم خواهی، که دیگر سایه دروغی به دیگران مرا نمیآزارد، که من از این ناامنی نجات خواهم یافت... من دست از گریه کردن برداشتم، با غذا بازی کردم و با عشقبازی با تو مست کردم که یادم برود بغضم را، دردم را... تا صبح در آغوشت خوابیدم، بیاینکه تکانی بخورم.
اما امشب هیچ خبری نیست از این همه، من هستم و آهنگهایی که بیش از قبل هم آزارم میدهد و هم لذت... احساس ناامنی میکنم...
اما امشب هیچ خبری نیست از این همه، من هستم و آهنگهایی که بیش از قبل هم آزارم میدهد و هم لذت... احساس ناامنی میکنم...