Tuesday, March 10, 2015
درد و دیگر هیچ
روزهای برزخی ای را میگذرانم و انگار هیچ فریادرسی نیست. باید قوی باشم تا او از هم نپاشد اما خودم از درون پوک شده ام. نمیدانم چه شده کع زندگی ام شده کلاف سردرگم ...
Wednesday, February 11, 2015
رقیق ام
رقیق شده ام، میانه شادی، خنده و پیک بالا رفتن همه، به بهانه گرم شدن سر، سرم را روی پاهایش میگذارم و کم کم اشک میریزم، بعضی موسیقی ها اشک آلودم میکند، از بعضی روزها که حرف میزنم اشک در چشمهایم جمع میشود... چه شده مرا؟
Thursday, March 13, 2014
اولین روز
دراز کشیدم، موزیک گذاشتم و تا آنجا که میتوانستم گریه کردم، هق هق کردم، اما بی صدا، که کسی بیرون در اتاقم نفهمد من چه میکشم ... لحظه ای حس رفتن زیر آب دریا داشتم، بس که اشکهای شورم وارد بینی ام شد. اشکهایم که خشک شد، رادیو گوش دادم - به یکی از همان برنامه های مزخرف که همه میخندند- مجری میخندید و حرف میزد و من سعی میکردم تمام حواسم را جمع حرفهایش کنم و اجازه ندهم ذهنم جایی برود، اما نتوانستم ... با اشک خوابیدم... صبح به مادرم گفتم شام با من، میخواستم وقتم را با او بگذرانم. در حین خرید کردن و بالا و پایین کردن فلفل های دلمه، وقتی از تصور سرما و تنهایی مچاله شدم و دستهای سردم را در جیبم پنهان کردم، فکر کردم به همه روزهایی که با امیدی از اینجا خرید میکردم. به امید دیدنش، به امید درست کردن غذایی برایش، به امید بهتر شدن اوضاعی ... حس کردم پاهایم سست شده، اما همچنان ایستادم، فلفل دلمه خریدم و همه چیزهایی که مادرم سفارش داد... رسیدم خانه، نهار خوردم مثل اسب، دچار پرخوری عصبی شده ام، هر چه که در این مدت مراعات کردم، حالا برمیگردد... بعد از ناهار دراز کشیدم، بغض کردم، سعی کردم بخوابم تا فکرها بیچاره ام نکنند، بیدار شدم، مادرم دورم میچرخد، حرف میزند و تا شب با من میماند که اشک نریزم ... اشک نمیریزم، قوی شده ام، بغض میکنم و شبی این بغضها خفه ام میکند. امروز فکر میکردم چطور بعد آن همه روزهای سخت بعد از تمام شدن رابطه قبلی، دوباره دل بستم؟ مگر به خودم قول ندادم دیگر دل نبندم؟ چه شد؟ با خودم چه کردم؟ ... هیچ ... دل دادم و باختم ... باختم ...
Wednesday, December 11, 2013
خشونت
درد ماهیانه به سراغم نیامده و پریود ماه قبل هم با همیشه فرق داشت... یک روز صبر میکنم، دو، سه و شمارهها بالا میرود، نگران میشوم... باید به دکتر زنان مراجعه کنم آن هم در شهری دیگر. قبل از وارد شدن به اتاق دکتر بارها و بارها با خودم میگویم صاف میایستم و میگویم من رابطه جنسی داشتهام و توضیحی در مورد رابطهام نمیدهم، اما همین که وارد اتاق میشوم همه آن حرفها یادم میرود و میگویم نامزد دارم و از آخرین رابطه جنسیمان دو ماه گذشته و بین این دو ماه پریود شدهام و این ماه نه. دکتر میگوید: «تست بارداری مینویسم.» هول میکنم. دکتر متوجه میشود، میگوید: «چرا اینهمه بهم ریختی؟ فوقش زودتر ازدواج میکنید» دنیا بر سرم آوار میشود. ازدواج... تنهایی هجوم میآورد. بغض کرده چهار طبقه پله را میروم پایین و نمیفهمم کی پلهها تمام شد و به آزمایشگاه رسیدم. پرستار خون میگیرد و میگوید نیم ساعت بعد جواب آماده میشود. در این نیم ساعت پیام میرسد: «جواب آزمایش هر چه باشد کنارت هستم.» دلم گرم میشود. به همه روزهایمان فکر میکنم و به یک سقط غیرقانونی و تنم که باید چه بکشد. نیم ساعت تمام میشود، متصدی جوابها در آزمایشگاه میگوید: «جواب منفی است.» نفس راحتی میکشم. میفهمد مادر مشتاق جواب مثبتی نیستم و زنی هستم با رابطهای خارج از ازدواج. نگاهش بر میگردد و بیملاحظه گستاخانه میشود. جواب را برای دکتر میبرم و نسخه را میگیرم و از مطب خارج میشوم... در راه به تمام تنهاییمان فکر میکنم. به اینکه در تمام این تجربههای تلخ مردان نیستند. در تحمل زهرِ آن نگاهها که تو را زن هرزهای میبنند که زیر هر مردی خوابیدن کارت است، تنهایی. در دروغ گفتن تنهایی، در دلهرههایت برای باردار شدن تنهایی... کسی در روز جهانی زن نوشته بود: «اگر سرویس سلامت و بهداشت به دلیل مجرد یا متاهل بودن، گرایش جنسی یا مسائلی از این دست به شما خدمات نمیدهد، شما تحت خشونت هستید...» و من به یک جمله فکر میکنم که اکثر متخصصان زنان و زایمان در ابتدا میپرسند: «مجردی یا متاهل؟» و نمیپرسند: «رابطه جنسی داشتهای یا نه»... گاهی دنیا جای امنی برای زنان نیست. ایران در بیشتر مواقع جای امنی برای زنان نیست و شهرستان کوچک ابدا جای امنی برای زنان نیست... ما تحت خشونیم...
Sunday, September 8, 2013
ناامنی
نشستهام و با بغض آهنگی را گوش میدهم که در آغوش تو گوش دادم. آهنگ را انتخاب کردم، با عجله، رفتم سراغ گردنبند و گوشوارههای قرمزم، آویزانشان کردم به خودم، جلو آینه به موهایم دست کشیدم و در دل گفتم: «امشب برایت سنگ تمام میگذارم». روبروی بالکن رو به دریا نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن. تو به عادت همیشه پراشتها و من به عادت همیشه که غذایی را درست میکنم، کم اشتها. اما آن شب کم اشتهایی من دلیل دیگری داشت، بغض داشتم، اشک در چشمانم جمع شد و من به خودم نهیب میزدم که قرار نبود اینگونه یک شب عاشقانه را خراب کنم، و با هر نهیب اشکهایم بیشتر سرازیر میشد، مرا در آغوش گرفتی و حرفهای خوب زدی، امید دادی که شبهایی خواهد آمد که همواره کنارم خواهی، که دیگر سایه دروغی به دیگران مرا نمیآزارد، که من از این ناامنی نجات خواهم یافت... من دست از گریه کردن برداشتم، با غذا بازی کردم و با عشقبازی با تو مست کردم که یادم برود بغضم را، دردم را... تا صبح در آغوشت خوابیدم، بیاینکه تکانی بخورم.
اما امشب هیچ خبری نیست از این همه، من هستم و آهنگهایی که بیش از قبل هم آزارم میدهد و هم لذت... احساس ناامنی میکنم...
اما امشب هیچ خبری نیست از این همه، من هستم و آهنگهایی که بیش از قبل هم آزارم میدهد و هم لذت... احساس ناامنی میکنم...
Wednesday, August 14, 2013
من و دردهایم
قبلترها، مادرم کتابی خریده بود، از این کتابها، که نویسنده، مورد تجاوز قرار گرفته بود وزندگیاش نابود شده بود و جایی شروع به ساختن زندگیاش کرد، نام کتاب خاطرم نیست فقط میدانم انتهای کتاب لیست بلند بالایی بود از انواع بیماریها و علت روانی احتمالی آنها.
خوب در خاطرم مانده علت احتمالی بیماریهای پستان، مادری کردن بیش از حد، برای همه بوده. حالا من هستم و یک دایره کوچک ۴*۱۳ میلی متری در پستانم، که فردا معلوم میشود، کوچکتر شده با دارو یا نه... برای رسیدن به علت بیماری، نیازی به کنکاش زیاد ندارم به خاطر میآورم: همه دلهرههای مادرانهام برای کسی که تلفنی جواب نمیداد و من به فکر همه اتفاقات بد میافتادم که ممکن بود برای آن شخص اتفاق افتاده باشد، همه دست و دلم لرزیدنها برای هر کسی که دلش لرزید و قرار نگرفت و همه روزها و ماههای نکبت بعد از کودتا، که من خودم را جای مادری گذاشتم و گریستم برای شهیدی...
مادری شغل دوم شده است و میترسم برای یارم هم مادر شوم... میخواهم مادری را ترک گویم، نمیخواهم دوباره پستانم را به تیغ جراحی بسپارم...
خوب در خاطرم مانده علت احتمالی بیماریهای پستان، مادری کردن بیش از حد، برای همه بوده. حالا من هستم و یک دایره کوچک ۴*۱۳ میلی متری در پستانم، که فردا معلوم میشود، کوچکتر شده با دارو یا نه... برای رسیدن به علت بیماری، نیازی به کنکاش زیاد ندارم به خاطر میآورم: همه دلهرههای مادرانهام برای کسی که تلفنی جواب نمیداد و من به فکر همه اتفاقات بد میافتادم که ممکن بود برای آن شخص اتفاق افتاده باشد، همه دست و دلم لرزیدنها برای هر کسی که دلش لرزید و قرار نگرفت و همه روزها و ماههای نکبت بعد از کودتا، که من خودم را جای مادری گذاشتم و گریستم برای شهیدی...
مادری شغل دوم شده است و میترسم برای یارم هم مادر شوم... میخواهم مادری را ترک گویم، نمیخواهم دوباره پستانم را به تیغ جراحی بسپارم...
Tuesday, June 25, 2013
پاک کن جادویی
بغض دارم، درد دارم ... رنجیده ام از او که همیشه فکر میکردم پناهی هست، و روزی به خودم آمدم و دیدم اعتماد راسخم به حلقه ی کوچک آدمهای دور و بر، سست شده با چند جمله ساده. من و اینهمه بغض و دلگیری از عزیزی که بسیار دوستش میداشتم، بعید است. او از من آدم جدیدی ساخت. با خودم فکر میکنم وقتی که او با ابن همه سابقه علاقه، میتواند این همه با بی مهری مرا قضاوت کند و آزارم دهد، دیگر از آنان که تازه سروکله شان در زندگی ام پیدا شده، یا آنان که خواهند آمد چه انتطاری دارم یا میخواهم داشته باشم... ای کاش فراموش کنم ...
Monday, May 13, 2013
من، بغض و رویاهایم
خسته ام. اسکرول میکنم، موز میخورم، میخوابم، اما این حجم از بغض، دلتنگی و دلگیری را نمیتوان پشت کارهای نرمال و روتین هر روزه پنهان کرد. دلم برای آن روزهای سالم و سرشار تنگ است. این روزها پُرم از دغدغه، نگرانی، دلگیری.
چند روز پیش فکر میکردم به سفرهایی که میتوانیم با هم برویم و دلم غنج رفت. پشت تلفن وقتی حرف عادی و شوخی میشود و اشاره به این بی سامانی و بی خانه گی، میشود، بغضم میترکد برای همه رویاها که در من هست و هیچ کس نمیداند ...
Friday, April 5, 2013
درد دارم
حس میکنم له شدم، تحقیر شدم. کلمات رهایم نمیکنند و نمیتوانم برای هیچ کس بخوانمشان. درد دارم و تسکینی نیست. بیزره بودم و تیرها کاریتر از آنی بود که فکر میکردم. چقدر زمان لازم است تا از زیر بار این آوار، زنی سر بلند کند برای دوباره و دوباره جنگیدن؟
Friday, February 8, 2013
تو بغلت خوابیدن یه جور خاصیه، شبهای اول دیدارمون نمیتوانم بخوابم، هر نیم ساعت یکبار بیدار میشم و تعجب میکنم از بستری که خالی نیست، از دستهام که پتو رو مچاله نکرده جای بدنت... با تعجب به صورت و بدنت خیره میشم و دست میکشم به تنت تا باورم بشه خواب نیستم، یه کم مزه مزه میکنم این حال خوش رو و دوباره میخوابم، عین مزه مزه کردن شراب تا رسیدن به مستی ... شب دوم میتوانم آروم تو بغلت بخوابم، آروم تا خود صبح، تا وقتی که آفتاب سر بزنه و دوباره تمنای بوسیدنت و بوییدنت وسوسه ام کنه و شب سوم رو تا حالا تجربه نکردیم ... دلم برای خوابیدن تو بغلت تنگه ...
Saturday, January 12, 2013
2
ارزشتان را در رابطه با آدمها، وقتی بسنجید که کدورتی پیش آمد و آدم مقابل
تلاش کرد، به هر نوعی از دلتان زنگار ناراحتی بزداید ... ارزش آدمها برای
خودتان را با تلاشی که برای دلجویی شان میکنید بسنجید...
Wednesday, November 21, 2012
Friday, November 16, 2012
اعتصاب غذا
به چشم هایش نگاه میکنم و تصویر نیمای نسرین ستوده، جایگزین میشود ... او پشت تلفن از عکس العمل کودک خواهرش میگوید وقت جدایی، و پشت بندش اضافه میکند:" اگه بچه خود آدم باشه، آدم چه حسی میشه وقت جدایی و دوری؟" ... کلمات در سرم میچرخند: مادر، مقاومت، آزادی، پایداری، اعتصاب غذا و ... راستی اعتصاب غذا را باید چگونه برای یک کودک توضیح داد؟
Saturday, August 11, 2012
خوشبختی فعل ساده ای است
چشمهایم را باز میکنم، روی دستان کسی خوابیده ام، نگاه میکنم، او در کنارم است، فکر میکنم خواب ام و رویا میبینم. اما اینبار رویا نیست، نگاهش میکنم و تمام بیست و چهار ساعت گذشته را مرور میکنم .میبوسمش، نوازشش میکنم به جبران همه ی شبهایی که عروسکی -که هدیه داد- را، به جای او بوسیدم. خوشبختی ساده است.
Monday, June 18, 2012
چه بود؟
نمیدانم چه بود؟ عشق بود یا دوست داشتن یا هر چیز دیگر که یک سال از زندگی ام را با خاطرات تیره کرد و در اوج تنهایی، وقتی همه کس را از خودم میراندم، خیلی عجیب وارد رابطه با دوستی شدم، یک دوست ... ابتدا عاشق نشدم، مثل قبل دیوانگی نکردم و مدتها از گوشه همه چیز را نظاره نکردم تا مرا ببیند و عاشقم شود... اینبار ابتدا وارد یک رابطه نزدیک شدم و کم کم بیشتر شناختمش، روی مهربان اش بیش از همه جذب ام کرد، من که نیازمند شنیدن یک جانم و عزیزم بودم، عشقم و... خطاب شدم. من که برای یک بوسه باید هزار و یک دلیل می آوردم، بی هوا بوسیدم و بی هوا بوسیده شدم... اینبار از خودم میگویم و خواسته های تنم، اینبار بعد از قرارهایمان، تنم آرام است، نه منقبض و تشنه لمس و محبت... از دور با دوستهای مشترک نظاره اش میکنم، میبینم کاری کرده که دوست داشته، خشمگین میشوم برای ساعتی، و بعد به خودم می آیم و میبینم هنوز خواندن اسم اش مرا از خود بی خود میکند، نه از سر عشق، بلکه از سرخشم از خودم، از یادآوری دیگرخواهی بیمارگونه ام در رابطه قبلی و فراموش کردن خودم، تنم، روحم و آرزوهایم ... میترسم از روزی که چشم باز کنم و ببینم اینبار هم خودم را در میان رشته های محبت به دیگری گم کرده ام ... میترسم ...
Sunday, February 19, 2012
سرما
زمستان کم کم بساطش را جمع میکند، و من هنوز نمیدانم چرا زندگیام در یک فصل ایستاده و جلو نمیرود...
در را میبندم و بدرقهشان میکنم و در دلم میگویم: «چه خوب بود، الان عجله میداشتم برای رفتنشان، برای صورت گرم از شوق. ظرفها را در آب و کف خیس میدهم و انگار حرصم از تنهایی را زیر سابیدن استکانها پنهان میکنم. دوش میگیرم، سشوار را روشن میکنم و میگذارم اندکی، فقط اندکی این تن نوازش شود، حتی با باد، باد سشوار... به صورتم نگاه میکنم، موهای چتری، ابروهای منظم و خط چشمی که تنهایی سیاهی حلقه داخلی چشم از آن مانده.خسته پناه میبرم به تخت و انگار تخت هم امروز سر ناسازگاری دارد، اتاق گرم گرم است و بوی گل مریم سرمستت میکند و تخت سرد سرد است. چشمهایم را میبندم تا خواب شاید معجزهای کند، معجزه رهایی از تنهایی، معجزه یک هم آغوشی...
نوزدهم فوریه
Friday, December 9, 2011
Monday, November 14, 2011
تو که معنای عشقی به من معنا بده
سهمت از من، روزهایم و خلوتم پوشهای است با نام خودت، که شعر دارد، موسیقی دارد، کتاب دارد...
تو نیستی و من به یک کلیک کوچک روی نامت خوشم...
امروز مرور میکردم خزیدنهایم را توی آغوشت، بوسیدن آیینیات، نگاه مستقیمت توی چشمهایم، نوازشت، بوی تنت، شعر خواندن عاشقانهات در گوشم، مرور کردن خط به خط تنم... دلم هم آغوشی میخواهد، هم آغوشی با تو که عشق را برایم معنا کردی...
پس نوشت: عنوان قسمتی از ترانه داریوش است
چهاردهم نوامبر دوهزار و یازده
Wednesday, November 9, 2011
چند تا دوسم داری؟
پیامهایی که پیام تو نیست
صداهایی که صدای تو نیست
و آغوشی که برای من نیست
امروز فکر کردم همین که هستی و میخندی و چشمهایت برق میزند خدا را شکر... این یعنی چند تا دوست داشتن؟
نهم نوامبر دوهزار و یازده
Monday, November 7, 2011
او که عجیب غریبه است
بیا فرض کنیم من اصلا نفهمیدم که تو کنایه زدی
بیا فرض کنیم من فراموش میکنم آن روزها و شبها را که سعی کردی رنگها، را بیرنگ کنی
بیا فرض کنیم اصلا شروع نشده رنگ سیاه پاشیدن تو بر هر چه که مربوط به من است
آخر من چطور حسن نیتات را باور کنم از پس حرفهایی که هرکدام با لحن خاص زده شدند...
من بیزارم از کادویت که از بیرون انگار مهربانی است، اما درونش پر است از عقدههایت
من سکوت میکنم و در دل میگویم: «باز هم بیجهت امید بستی به مهرش...» من کِی آدم میشوم و یاد میگیرم گرگ بیابان دست آموز میشود و او نه؟
دوشنبه هفتم نوامبر دوهزارویازده
Subscribe to:
Posts (Atom)